تبليغاتX
دست نوشته هاي سست

يكي به من بگه قيمه چه ربطي به امام حسين داره؟

غزه چه ربطي به شيرين عبادي داره؟

....

به نظر مي شه اين نوشته رو در نقدي قشنگ ادامه داد...ولي راستش امتحاناست...من دارم مي رم تو قرنطينه!!!
نبودنم را پوزش مي طلبم...به وبلاگاتون سر مي زنم...هر چند شايد مجال نظردادن نباشد...

مراقب خودتون باشيد دوستان.....

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 21:32 توسط مهديس |

دور برايت دست تکان ميدهم.لبخند ميزنی.لبخند ميزنم.باز مثل هميشه قند شادی ديدارت تو دلم آب ميشه.

سلام.

هنوز طوری نگام ميکنی انگار خيلی کوچيکم.هنوز طوری کنارم ما ايستی تا راحت تر از بالا نگام کنی.

راست ميگی!!!تو بزرگ شدی و من هنوز سرگرم شادی کودک درونم هستم.راست ميگی.تو يه آدم بزرگی چون نگاهت رو دنيا ثابت مونده.تو آدم بزرگی چون هميشه خسته ای.آدم بزرگي.چون منو نميبينی...

کاش من بزرگ نشم وکاشکی تو هم بچه بشی!

بگذريم...

کنارت قذم ميزنم.لبخند ميزنيم

بيا يه بازی بکنيم..

ميخندي.هميشه به حرفام ميخندی...

چه بازی؟

بازی؟زندگی خودش يه بازيه.ما هممون بازيگريم

ميگی:يه بازی که من رييس باشم

ميگم:بازی من رييس نداره

ميگی:يه بازی.که برنده اش من باشم

ميگم:برای برنده شدن تلاش کن!!!

باز هم مثل هميشه.عشق برنده شدن.عشق بزگ بودن.عشق اولين بودن...

گردو...شيکستم.چطوره؟

ميخندی.سر تکان ميدهی.شادی بازی تو دلم پر ميکشه.تو باز هم ميخندی.

مسرورانه ميدوم.در چند قدمی ات می ايستم.ميدونم ميخوای خودت شروع کننده بازی باشی.منتظر ميايستم

گردو...شيکستم....

قدم به قدم.لحظه به لحظه.رو در رو...نزديک ميشويم...گردو...شيکستم.

و باز هم نزديک تر...گردو....و نزديک تر...شيکستم.

آخر بازی نزديکه.ما هم به هم نزديکيم.اما...تو نگرانی.

نگاهم به نگاهت.نگاهت روی کفشهايمان ثابت مونده...

اين قدم آخره.اين قدمو که برداری با قدم بعدی من برنده ميشم.

آخ...سنگينيه پايت روی پايم حس ميکنم.به کفشم که زير پات خاکی شده نگاه ميکنم..

ولی تو تقلب کردی

ميخندی.باز هم ميخندی.

بهت ميگم:برنده شدن به هر قيمتی؟؟؟

باز طوری می ايستی که بلند تر جلوه کنی.تا بيشتر از بالا نگام کنی

انگار قانون جنگل تنها دليل خنده برای تو ست...

پام زير سنگينيه شکوه ننگين پيروزيت قفل شده...ولی آرام آرام بال هام از هم باز ميشن..بال ميگيرم.پرواز ميکنم...تو هم ديگه نميخندی...بهت زده به آغاز پروازم خيره شدی

بالا ميرم کمی بالا تر و باز هم بالا تر.دیگه از تو هم بلند ترشدم.حالا اين منم که از اوج  نگات ميکنم

خداحافظ رفيق.فکر کنم خيلی بزرگ تر از اين باشم که باهات گردو شکستم بازی کنم.من بال ميگيرم ميرم..تو بمون با دلخوشی کاذب زندگيت..تو بمون با حسرت يک دل پاک که پر گرفت...

 راستی!!!!اين چندمين همبازيت بود که پرواز کرد؟؟؟

......................

پا ورقی: شرمنده اگه برای بعضی ها تکراری بود ولی این دست نوشته ام رو دوست دارم و تقدیمش می کنم به تمام آن هایی که با تقلب هایشان دلمان را شیکوندند...

دیدید گفتم اسکندر مخ آرتمیس رو می زنه؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 20:58 توسط مهديس |

سلام....

دوستاني كه پست هاي دو سه ماه پيش رو خوندن مسلما الان اسكندر منو ميشناسند...ولي خب براي اون دسته از عزيزاني كه در جريانات نيستند توضيح مي دم كه من يه بچه دارم به نام اسكندر. و مثل هر مادر ديگه عاشق بچمم...اين بچه ي پشمالوي خپل من يه همستره كه كاري مفيد تر از خوردن و خوابيدن و ادرار كردن نداره...

از اونجا كه پسرم ديگه قد كشيده و برا خودش يه كار و كاسبي به هم زده ديروز براش رفتم خواستگاري..

مادر فداش بشه كه تو اون مغازه اصلا دختي كه در حد پسر من باشه پيدا نمي شد...با هر بدبختي يه همستر خانوم گير آوردم كه يه خورده قيافه اش نسبت به بقيه بهتر بود با اين تفاوت كه دخترمون دو هفته اشه و هنوز جا نيافتاده.

به هر حال نه چك زديم نه چونه....عروسو برديم تو خونه. اول از همه بايد بگم كه تا اين عروس وحشي رو برسونم به اسكندر، كل كاغذ جعبه اي كه توش بود  رو جويد و من مجبور شدم از صندوق عقب يه كيسه گير بيارم و عروس رو بندازم اون تو...همون جا به ياد لجبازي ها و غد بازي ها و عنق بازي هاي خودم افتادم و قربون خدا رفتم كه همه جا براي من يه آينه كار گذاشته...اين شد كه تصميم گرفتم اسم اين دختر خوب رو بذارم آرتميس.

راستي شنيدم قراره از اين به بعد به جاي واژه ي بيگانه و نا مانوس آرتميس در علم روانشناسي و آركتايپ شناسي و اسطوره شناسيه يوناني از واژه ي اصيل و ايراني الاصل مهديس استفاده بشود كه همانا ياد آور زنان فمنيسم و جنگجو و خوب و ماه و دوست داشتني ميباشد.

بگذريم...وقتي آرتميس رو آوردم خونه و انداختمش تو قفس اسكندر....اول پسرم يه خورده چپ چپ نگاش كرد...بعد افتاد دنبالش و شروع كرد به بو كشيدن دختره...آرتميس هم كه خب از اسمش معلومه...وقتي اول يكي يه دفعه بهش نزديك شه پا مي ذاره به فرار و اگه طرف زيادي سه پيچ از آب در بياد كارش به خشونت هم مي كشه...

خلاصه...صحنه ايي بود...اسكندر دنبال ارتميس مي كرد و آرتميس هم در مي رفت...منم اين وسط دلم هم براي اسكندر مي سوخت كه از عشق داشت مي سوخت و هم ارتميس رو درك مي كردم ....به هر حال تصميم گرفتم توي دعواي خانوادگيشون دخالت نكنم.تا اين كه بعد از دو ساعت كه بهشون سر زدم ديدم اسكندر داره يه گوشه چرت ميزنه و آرتميس هم اون طرف داره گردو مي خوره...ولي تا ارتميس جاشو عوض مي كرد اسكندر مي رفت نزديك ترين محل بهش رو پيدا مي كرد و دوباره همون جا شروع مي كرد به چرت زدن...توي دلم به سياست اسكندر آفرين گفتم...مطمئنم اگه آرتميس ها توجه بگيرند از طرف مقابل، عين بارباپاپار عوض شده  و تبديل به يك زن ايده آل زندگي مي شند...و البته عكس اين جريان هم به شدت صادقه!! مطمئنم كه اسكندر من موفق مي شه مخ آرتميس رو بزنه...چون امروزم ارتميس كمتر خشونت نشون داده و گازش گرفته!! اسكندر همچنان مهربونه و كلي دوسش داره و كلي ماچش مي كنه...خيلي بده اگه بگم يه خورده داره حسوديم ميشه؟

واي به حال اسكندر اگه يه روز از توجه اش به آرتميس كم كنه!!!! واي به حالش!!!

.................

توي اين سه هفته اي كه مامان نيست يه خورده سخت گذشته...ولي چيز هايي ياد گرفتم كه واقعا برام ارزش دارند مثل: درست كردن لوبيا پلو و فسنجون و قرمه سبزي و لازانيا و...

و اين كه الان خيلي خوشحال تر از قبل دارم زندگي مي كنم...چون  مي دونم دوستاني دارم كه وقتي تنهام يا وقتي بهشون احتياج دارم همه جوره با هام هستند...از كمك توي خريد خونه گرفته تا كمك به پيدا كردن مقاله هام براي پايان نامه و حتي خندوندن من...دوستاني كه شب ها پايين تختم ميشينن و كر كر كر تا صبح به لوس بازي هاي من مي خندن...دوستايي كه وقتي هوس مي كنم توي بارون موكا بخورم با چيز كيك بهم نه نمي گن..دوستاني كه بهم كمك مي كنند خوشبو ترين شامپو رو انتخاب كنم..دوستاني كه هر موقع زنگ در خونه مونو مي زنن انگار همه دنيا به صدا در مياد... دوستاني كه حتي سر كارم هم منو تنها نمي ذارن...دوستاني كه با اشتها نهاري كه درست كردم رو مي خورند...حتي اگه سير باشند....دوستاني كه در خوشي هايم مي خندند و در غمم دلگرمم مي كنند...دوستاني كه وقتي خستگي رو تو چشمام مي بينند يواشكي ظرف هاي نهارمو مي شورند...دوستاني كه براشون مهمه وقتي سردم ميشه...براشون مهمه وقتي گرمم ميشه...دوستاني كه يك نگاهشون كافيه تا تمام شب هاي برفي ام را گرم كند....دوستاني كه مرا در آغوش مي گيرند و مي بوسند ...دوستاني كه با من يك ساعت مي رقصند....دوستاني كه به مسخره بازي هايم با حوصله مي خندند....دوستاني كه ديگه لازم نيست ازشون بپرسم...خودشون بهم ميگن...اوني كه مي خوام بشنوم...

خيلي خوشحالم كه يه دفعه اين همه كار ريخت روي سرم يه دفعه اين همه خستگي باهم اومد توي تنم...در عوض چشمام باز شد به قلب آدم هايي كه صاف و زلالند و چشمام باز شد به خوشبختي خودم كه اين فرشته ها رو دارم.....

توي اين سه هفته...فهميدم كه خيلي خوش شانس بودم كه سه تا خواهر دارم...اونم بزرگتر....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 22:30 توسط مهديس |

خب...مگه چيه؟ منم عوض شدم مثل همه ي آدم هاي دنيا كه هر روز عوض مي شن...چيزي كه هست از ترس كنترل هاي محيطي دارم سلانه سلانه سينه خيز مي رم...بعضي وقت ها هم كلافه مي شم و شروع مي كنم به دست و پا زدن بين گذشته و آينده و امروز.

تازه دارم مي فهمم كه دنيا اون قدر بزرگه كه توي يه ليوان جا ميشه...فقط بايد چشما تو ببندي و نفستو كيپ كني با يه حركت كل ليوان رو بري بالا...اون وقته كه به سرفه ميوفتي و چشمات پر اشك ميشه...ولي در عوض ميتوني همه ي جهان رو ببيني...همه ي برق هاي رنگي و همه ي دست انداز هاي خيابون هاي كذايي و كل باد هاي سرد دنيا...همه اين ها سرازير ميشه توي جيب پالتوت ...ولي يادت نميره كه دلت براي كي تنگ شده...براي همين مي گم...دنيا خيلي بزرگه.

........

ديروز يه اتفاق افتاد...يه صداي صورتي شنيدم كه سعي داشت روز مره باشه ولي نبود...و خوب بود كه نبود و ما هم خوشمان آمد...دلتنگ تر شديم و به نظرمان آمد كه دلتنگي عين پفك نمكي ميمونه...نمي دونم چرا ولي زرد و شوره كه بعضا خوشمزه هم ميشه!

 ........

مي خوام سفارش بدم آرتميسم رو برگردونند...بدون پلنگ صورتي بهتره جنگجو بود تا الهه ي عشق. ديروز دامن پام كردم ولي باز هم بي حوصله ي آدم ها هستم ...ولي گفتم كه...عوض شدم...مثل همه ي ادم ها...اون هايي هم كه عوض نمي شن عروسكن...دست ساخته و مصنوعي!

..........

حالا توي اين گير و دار بايد دنبال اين باشم كه كجاي زندگي آدم هاي كور نقص داره....به نظر من كه زندگيشون بي نقصه...اگر كر هم بودن كه ديگه عالي مي شد...براي همينه كه كل روز ها خودم رو مي زنم به كوري و كري...چون مي خوام حالشو ببرم...حالشو مي برم...چون ديگه داره باورم ميشه كه هم كورم و هم كرم...

به هر حال به عنوان انساني مسئول و گويا كمي فرهيخته بايد برم سراغ شنا كردن كور ها توي اقيانوس هاي تنهايي...بعد سعي كنم كه راهكار هاي مديريتي ارائه بدم كه تا جون دارن بتونن تو آب دست و پا بزنن...اونقدر كه يادشون بره كه نميبينند و چه قدر خوشبختند.

.........

يه شب يلداي طولاني كه يه عالم انار دون كرده مونده روي ميز! خب معلومه با اين منظره هر كي جاي من بود دلش مي گرفت!

.............................................................................................................................

پاورقي: يلداتون مبارك...به حق پنج تن.

منو ببخشيد كه دير به دير آپ مي كنم...باورتون نمي شه كه چه قدر درگيرم!!! ولي منو تنها نذاريد...قول مي دم تا جايي كه مي تونم حضور داشته باشم.

در آخر يه شكر گذاري دارم كه كاش مي تونستم كاري بكنم كه حجم كل وبلا گم رو بگيره: 

                                         

 

                                            خدايا....دوستان فرشته گونه ام را شكر......

 

فال شب یلدام:

                   در نظر بازی ما بی خبران حیرانند

                  من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند!

+ نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت 1:37 توسط مهديس |