تبليغاتX
دست نوشته هاي سست - روزمره نامه یی دوباره

سلام....

دوستاني كه پست هاي دو سه ماه پيش رو خوندن مسلما الان اسكندر منو ميشناسند...ولي خب براي اون دسته از عزيزاني كه در جريانات نيستند توضيح مي دم كه من يه بچه دارم به نام اسكندر. و مثل هر مادر ديگه عاشق بچمم...اين بچه ي پشمالوي خپل من يه همستره كه كاري مفيد تر از خوردن و خوابيدن و ادرار كردن نداره...

از اونجا كه پسرم ديگه قد كشيده و برا خودش يه كار و كاسبي به هم زده ديروز براش رفتم خواستگاري..

مادر فداش بشه كه تو اون مغازه اصلا دختي كه در حد پسر من باشه پيدا نمي شد...با هر بدبختي يه همستر خانوم گير آوردم كه يه خورده قيافه اش نسبت به بقيه بهتر بود با اين تفاوت كه دخترمون دو هفته اشه و هنوز جا نيافتاده.

به هر حال نه چك زديم نه چونه....عروسو برديم تو خونه. اول از همه بايد بگم كه تا اين عروس وحشي رو برسونم به اسكندر، كل كاغذ جعبه اي كه توش بود  رو جويد و من مجبور شدم از صندوق عقب يه كيسه گير بيارم و عروس رو بندازم اون تو...همون جا به ياد لجبازي ها و غد بازي ها و عنق بازي هاي خودم افتادم و قربون خدا رفتم كه همه جا براي من يه آينه كار گذاشته...اين شد كه تصميم گرفتم اسم اين دختر خوب رو بذارم آرتميس.

راستي شنيدم قراره از اين به بعد به جاي واژه ي بيگانه و نا مانوس آرتميس در علم روانشناسي و آركتايپ شناسي و اسطوره شناسيه يوناني از واژه ي اصيل و ايراني الاصل مهديس استفاده بشود كه همانا ياد آور زنان فمنيسم و جنگجو و خوب و ماه و دوست داشتني ميباشد.

بگذريم...وقتي آرتميس رو آوردم خونه و انداختمش تو قفس اسكندر....اول پسرم يه خورده چپ چپ نگاش كرد...بعد افتاد دنبالش و شروع كرد به بو كشيدن دختره...آرتميس هم كه خب از اسمش معلومه...وقتي اول يكي يه دفعه بهش نزديك شه پا مي ذاره به فرار و اگه طرف زيادي سه پيچ از آب در بياد كارش به خشونت هم مي كشه...

خلاصه...صحنه ايي بود...اسكندر دنبال ارتميس مي كرد و آرتميس هم در مي رفت...منم اين وسط دلم هم براي اسكندر مي سوخت كه از عشق داشت مي سوخت و هم ارتميس رو درك مي كردم ....به هر حال تصميم گرفتم توي دعواي خانوادگيشون دخالت نكنم.تا اين كه بعد از دو ساعت كه بهشون سر زدم ديدم اسكندر داره يه گوشه چرت ميزنه و آرتميس هم اون طرف داره گردو مي خوره...ولي تا ارتميس جاشو عوض مي كرد اسكندر مي رفت نزديك ترين محل بهش رو پيدا مي كرد و دوباره همون جا شروع مي كرد به چرت زدن...توي دلم به سياست اسكندر آفرين گفتم...مطمئنم اگه آرتميس ها توجه بگيرند از طرف مقابل، عين بارباپاپار عوض شده  و تبديل به يك زن ايده آل زندگي مي شند...و البته عكس اين جريان هم به شدت صادقه!! مطمئنم كه اسكندر من موفق مي شه مخ آرتميس رو بزنه...چون امروزم ارتميس كمتر خشونت نشون داده و گازش گرفته!! اسكندر همچنان مهربونه و كلي دوسش داره و كلي ماچش مي كنه...خيلي بده اگه بگم يه خورده داره حسوديم ميشه؟

واي به حال اسكندر اگه يه روز از توجه اش به آرتميس كم كنه!!!! واي به حالش!!!

.................

توي اين سه هفته اي كه مامان نيست يه خورده سخت گذشته...ولي چيز هايي ياد گرفتم كه واقعا برام ارزش دارند مثل: درست كردن لوبيا پلو و فسنجون و قرمه سبزي و لازانيا و...

و اين كه الان خيلي خوشحال تر از قبل دارم زندگي مي كنم...چون  مي دونم دوستاني دارم كه وقتي تنهام يا وقتي بهشون احتياج دارم همه جوره با هام هستند...از كمك توي خريد خونه گرفته تا كمك به پيدا كردن مقاله هام براي پايان نامه و حتي خندوندن من...دوستاني كه شب ها پايين تختم ميشينن و كر كر كر تا صبح به لوس بازي هاي من مي خندن...دوستايي كه وقتي هوس مي كنم توي بارون موكا بخورم با چيز كيك بهم نه نمي گن..دوستاني كه بهم كمك مي كنند خوشبو ترين شامپو رو انتخاب كنم..دوستاني كه هر موقع زنگ در خونه مونو مي زنن انگار همه دنيا به صدا در مياد... دوستاني كه حتي سر كارم هم منو تنها نمي ذارن...دوستاني كه با اشتها نهاري كه درست كردم رو مي خورند...حتي اگه سير باشند....دوستاني كه در خوشي هايم مي خندند و در غمم دلگرمم مي كنند...دوستاني كه وقتي خستگي رو تو چشمام مي بينند يواشكي ظرف هاي نهارمو مي شورند...دوستاني كه براشون مهمه وقتي سردم ميشه...براشون مهمه وقتي گرمم ميشه...دوستاني كه يك نگاهشون كافيه تا تمام شب هاي برفي ام را گرم كند....دوستاني كه مرا در آغوش مي گيرند و مي بوسند ...دوستاني كه با من يك ساعت مي رقصند....دوستاني كه به مسخره بازي هايم با حوصله مي خندند....دوستاني كه ديگه لازم نيست ازشون بپرسم...خودشون بهم ميگن...اوني كه مي خوام بشنوم...

خيلي خوشحالم كه يه دفعه اين همه كار ريخت روي سرم يه دفعه اين همه خستگي باهم اومد توي تنم...در عوض چشمام باز شد به قلب آدم هايي كه صاف و زلالند و چشمام باز شد به خوشبختي خودم كه اين فرشته ها رو دارم.....

توي اين سه هفته...فهميدم كه خيلي خوش شانس بودم كه سه تا خواهر دارم...اونم بزرگتر....

 

+ نوشته شده در جمعه ششم دی 1387ساعت 22:30 توسط مهديس |