گنگم...اين روز ها كه هم هستي و هم نيستي..كاش ياري ام مي كردي در اين سرگشتگي سر و دل.
اين روزها حتي آينه هم مرا ياد تو مي اندازد.مشوش مي شود دلم...نگاه تازه ات را ياد مي آورم...سوزان و عاشق.
هنوز بوي همان روز ها را مي دهم...هنوز همان شيشه...همان نوع...از براي نبودن تو...براي دلگرمي تنهايي من.
گفتي كه بدي كردم...گقتي كه از سنگ بودم كه رفتم...
مرا ستيزه جو نخوان....بال هايم را بستند...چشمانم را تار كردند...و لب هايم را دوختند ...و من تو را از خود راندم.
سپس رهايم كردند و من از بيم مهر تو ، تا هرچه در توانم بود دويدم...لحظه اي متوقف شدم...در صحرايي بودم...گرداگردم همه مار و نيش و كركس.
...
نامردان زيادي ديدم....عزيزكم...مردانگي ات در خاطرم حك شده است.
...
گنگ است اين روزها...و من ازمغز پوشالي ام خاطره هاي تو رو بيرون مي آورم...بكراست و دست نخورده.
...
به نگاهت خيره مي شوم...نگاهي كه جا افتاده است، به تراشه هاي سال ها گوشه ي لبخندت...شقيقه هاي جو گندمي...پيكر كوچك...چه راحت مي توان عاشق تمام كاستي هاي تو بود.
ساليانيست كه حاكم سرزمين مني...هرچه با دست خود تبعيد نامه ام را نوشتم افاقه نكرد...بيا و ما رو ياري كن...تنها از كتاب قانونمند تو تبعيت دارم...بيا و قانوني وضع كن براي حال آشفته ي ما...شايد بتوانم كوچ كنم از ذهن گمگشته ي تو...تا بروم به همان جاده ...
آنجا رهگذري هست كه مرا مي جويد...
...
شاه من...يا با قدرت بجنگ و هميشه گي باش...
يا ما را به حال خود واگذار...
بي تو...در گوشه جنگلي سبز...پرندگان مرا به خويش مي خوانند!
............
گنجه را باز مي كنم...
دست خط روز هاي رنگي تو را بيرون مي آورم...
ميخوانم...مي خندم و اشك ميريزم...
نغمه اي در اتاقم طنين انداز است:
"نه من تو رو واسه خودم نه از سر هوس مي خوام
عمر دوباره ي مني تو رو واسه نفس ميخوام"
و اين نيز بيشتر مرا مي گرياند...
...................................................................................................................................
سلام...
درسته امتحانام تموم شده ولي تا دلتون بخواد كار ريخته سرم...
يه خبر خوب اينكه دو هفته ديگه سخنراني دارم...در همايش بين المللي مديريت ورزش...مقاله نوشتيم...فرستاديم...پذيرفته شد!!!
حالا بيا و درستش كن!
بايد برم در حضور 500 تا آدم شسته رفته و اساتيد گرام، از باب مديريت مكان هاي ورزشي هي ارائه ي اطلاعات و راهكار بدم...
به دادم برسيد...براي اولين بار در عمرم آشفته ي درس و علم شدم